.jpg)
نام: | |
ايميل: | |
بارش زيادي سنگين بود و سربالايي زيادي سخت . دانه گندم روي شانه هاي نازکش سنگيني مي کرد، نفس نفس مي زد. اما کسي صداي نفس هايش را نمي شنيد، کسي او را نمي ديد.
دانه روي شانه هاي کوچکش سر خورد و افتاد .
خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه مي دانست که نسيم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:
گاهي يادم مي رود که هستي،کاشکي بيشتر مي وزيدي.
خدا گفت: هميشه مي وزم نکند ديگر گمم کرده اي!
مورچه گفت: اين منم که گم مي شوم.بس که کوچکم.بس که خرد.
نقطه اي که بود و نبودش را کسي نمي فهمد.
خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطي ست.
مورچه زير دانه گندمش گم شد و گفت:من اما سر آغاز هيچم، ريز و نديدني من به هيچ چشمي نخواهم آمد.
خدا گفت:چشمي که سزاوار ديدن است مي بيند.چشم هاي من هميشه بيناست.
مورچه اين را مي دانست اما شوق کفت و گو داشت.
شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمينت بزرگ است و من ناچيزترينم، نبودنم را غمي نيست .
خدا گفت: اما اگر تو نباشي، پس چه کسي دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصيدن نسيم را در دل خاک باز کند؟ تو هستي و سهمي از بودن براي توست و در نبودنت کار اين کارخانه ناتمام است.
مورچه خنديد و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هيچ کس اما نمي دانست که گوشه اي از خاک مورچه اي با خدا گرم گفت و گوست .
آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است
يارب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است
تا به گيسوي تو دست ناسزايان کم رسد
هر دلي در حلقه اي در ذکر يارب يارب است
«شعر مال حافظه»
امشب همه اهل آسمان مهمان زمين اند. امشب تمام فرشتگاه حسرت يه يارب يارب تو را دارند.
امشب جبراييل مهمان خانه ماست. قدمش را با عطر قرآن و ذکر و تسبيح گل افشان مي کنيم.
امشب خدا منتظر لحظه اي است تا تو را ببخشد. خدا بهانه اي مي خواهد براي جاري کردن رحمتش. در اين شب لحظه اي هم حتي مي تواند آخر قصه ما را تغيير دهد.
امشب قلم خدا در دست امام زمان روي کاغذ زندگي ما مي چرخد.
خدايا تقدير امشب من را رضايت خود قرار ده.
آمين...

ين که مي پرسي نشان عشق چيست؟
عشق چيزي جز ظهور مهر نيست!
عشق يعني مهر بي چون و چرا
عشق يعني کوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما، اگر
عشق يعني رفتن ِ با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست
عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او
حرف هاي دل ، بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي
عشق يعني بوسي ي بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي
بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلکاري شده
در کويري چشمه اي جاري شده
يک شقايق در ميان دشت خار
باور امکان با يک گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت
عشق، تاب ِ آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن
بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي ِ زيبا شده
عشق يعني گنگي ِ گويا شده
عشق يعني مهرباني در عمل
خلق کيفيت به کندوي عسل
عشق يعني گل به جاي خار باش
پل به جاي اين همه ديوار باش
عشق يعني يک نگاه آشنا
ديدن افتادگان زير پا
زير لب با خود ترنم داشتن
بر لب غمگين تبسم کاشتن
عشق، آزادي، رهايي ، ايمني
عشق، زيبايي ، زلالي ، روشني
عشق يعني تنگ بي ماهي شده
عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام
عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني برگ روي ساقه ها
عشق يعني گل به روي شاخه ها
عشق يعني از بدي ها اجتناب
بردن پروانه از لاي کتاب
در ميان اين همه غوغا و شر
عشق يعني کاهش رنج بشر
اي توانا، ناتوان عشق باش
پهلوانا، پهلوان عشق باش
اي دلاور، دل بدست آورده باش
در دل آزرده منزل کرده باش
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر
واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني ساقي کوثر شدن
بي پرو بي پيکر و بي سر شدن
عشق يعني خدمت بي منتي
عشق يعني طاعت بي جنتي
گاه بر بي احترامي ، احترام
بخشش و مردي به جاي انتقام
عشق را ديدي، خودت را خاک کن
سينه ات را در حضورش چاک کن
عشق آمد، خويش را گم کن عزيز
قوت ات را قوت مردم کن عزيز
عشق يعني مشکلي آسان کني
دردي از درمانده اي درمان کني
عشق يعني خويشتن را گم کني
عشق يعني خويش را گندم کني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس
در مقام بخشش، از آئين مپرس
هر کسي او را خدايش جان دهد
آدمي بايد که او را نان دهد
در تنور عاشقي سردي مکن
در مقام عشق، نامردي مکن
لاف مردي ميزني، مردانه باش
در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري، مردمي آزاده باش
هرچه بالا ميروي افتاده باش
در پناه دين، دکانداري مکن
چون به خلوت مي روي کاري مکن
عشق يعني ظاهر باطن نما
باطني آکنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي
عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي
تا که معشوقت نداند کيستي
عشق يعني ذهن زيبا آفرين
آسماني کردن ِ روي زمين
عشق گويد مست شو گر عاقلي
از شراب غيرانگوري ولي
هرکه با عشق آشنا شد، مست شد
وارد يک راه بي بن بست شد
کاش در جامم شراب عشق باد
خانه جانم خراب عشق باد
هرکجا عشق آيد و ساکن شود
هرچه ناممکن بود ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندني ست
رد پاي عشق در او ديدني ست
شعرهاي خوب ديوان جهان
سر عشق است و سرود عاشقان
سالک آري، عشق رمزي در دل است
شرح و وصف عشق، کاري مشکل است
عشق يعني شور هستي در کلام
عشق يعني شعر، مستي ، والسلام

روز 15 ماه مبارک رمضان 1427 هجري قمري، سالروز ولادت امام حسن مجتبي(ع)، دومين اختر تابناک امامت و ولايت است، امام بزرگواري که به واسطه جود و بخشندگي خود سه نوبت دارائيش را با خدا تقسيم و دو نوبت نيز از تمام مال خود براي خدا گذشت، به همين دليل است که گفته اند امام حسن (ع ) در زمان خود عابدترين و بي اعتنا ترين مردم به زيور دنيا بوده است .
امام حسن (ع ) فرزند امير مؤمنان علي بن ابيطالب و مادرش والاترين زنان فاطمه زهرا دختر پيامبر خدا (ص) است . امام حسن (ع ) در شب نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدينه متولد شد. وي نخستين پسري بود که خداوند متعال به خانواده علي و فاطمه عنايت کرد.

رسول اکرم (ص ) بلا فاصله پس از ولادتش، او را گرفت و در گوش چپش اقامه گفت . سپس براي او گوسفندي قرباني کرد، سرش را تراشيد و هم وزن موي سرش نقره به مستمندان داد. پيامبر (ص ) دستور داد تا سرش را عطر آگين کنند و از آن هنگام آئين عقيقه و صدقه دادن به هم وزن موي سر نوزاد سنت شد.
اين نوزاد را " حسن " نام نهاد که اين نام در جاهليت سابقه نداشت . کنيه او را ابومحمد نهاد و اين تنها کنيه اوست . لقبهاي او سبط، سيد، زکي و مجتبي است که از همه معروفتر "مجتبي " مي باشد.
پيامبر اکرم (ص) به حسن و برادرش حسين علاقه خاصي داشت و بارها مي فرمود که حسن و حسين فرزندان من هستند و به پاس همين سخن علي به ساير فرزندان خود مي فرمود : " شما فرزندان من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند ".
امام حسن بيش از هفت سال زمان جد بزرگوارش را درک کرد و در آغوش مهر آن حضرت به سر برد و پس از رحلت پيامبر (ص ) که با رحلت حضرت فاطمه دو ماه يا سه ماه بيشتر فاصله نداشت، تحت تربيت پدر بزرگوار خود قرار گرفت . امام حسن (ع ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصيت آن حضرت، به امامت رسيد و مقام خلافت ظاهري را نيز اشغال کرد و نزديک به شش ماه به اداره امور مسلمين پرداخت .
امام حسن (ع ) در کمالات انساني يادگار پدر و نمونه کامل جد بزرگوار خود بود. تا پيغمبر (ص ) زنده بود، او و برادرش حسين در کنار آن حضرت جاي داشتند، گاهي آنان را بر دوش خود سوار مي کرد و مي بوسيد و مي بوييد. از پيغمبر اکرم (ص) روايت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسين (ع ) مي فرمود: اين دو فرزند من، امام هستند خواه برخيزند و خواه بنشينند ( کنايه از اينکه در هر حال امام و پيشوايند).
امام حسن (ع ) بيست و پنج بار حج کرد، پياده، در حاليکه اسبهاي نجيب را با او يدک مي کشيدند. هرگاه از مرگ ياد مي کرد مي گريست و هر گاه از قبر ياد مي کرد نيز مي گريست، هر گاه به ياد ايستادن به پاي حساب مي افتاد آنچنان نعره مي زد که بيهوش مي شد و چون به ياد بهشت و دوزخ مي افتاد، چون مار گزيده به خود مي پيچيد.
سه نوبت دارائيش را با خدا تقسيم کرد و دو نوبت از تمام مال خود براي خدا گذشت . گفته اند: "امام حسن (ع ) در زمان خود عابدترين و بي اعتنا ترين مردم به زيور دنيا بود".
در سرشت و طينت امام حسن (ع ) برترين نشانه هاي انسانيت وجود داشت . هر که او را مي ديد به ديده اش بزرگ مي آمد و هر که با او معاشرت داشت به او محبت مي ورزيد و هر دوست يا دشمني که سخن يا خطبه او را مي شنيد، به آساني درنگ مي کرد تا او سخن خود را تمام و خطبه اش را به پايان برد.

http://kabutareharam.parsiblog.com/89030.htm
طرح قرآني در ماه رمضان (4آيه از سوره واقعه)
http://www.arameshquran.parsiblog.com/ آرامش در قرآن
http://www.alimalakoti.persianblog.com/ علوم قرآني
http://ramazan1346.persianblog.com/ تاريخ قرآن
http://askari110.blogfa.com درمحضر قرآن وعترت
معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
ودستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر کلاسيها ،
لواشک بين خود تقسيم مي کردند
وان يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق ميزد
براي اينکه بيخود هاي وهوي مي کرد وبا آن شور بي پايان،
تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانابروي تخته اي کز ظلمتي تاريک غمگين بود
تساوي را چنين نوشت:
يک با يک برابر نيست.
از ميان جمع شاگردان يکي برخاست،
هميشه يک نفر بايد بپا خيزد...
به آرامي سخن سر داد:
تساوي اشتباهي فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد:
اگر يک فرد انسان ،واحد يک بود
آيا باز يک بايک برابر بود؟...
سکوت مدهشي بود و سئوالي سخت.
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت:
اگر يک فرد انسان،واحد يک بود
آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود
وآنکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ،چون قرص مه ميداشت بالا بود
وان سيه چرده که مي ناليد پايين بود؟...
اگر يک فرد انسان واحد يک بود،
اين تساوي زير و رو مي شد
حال ميپرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده ميگرديد؟...
يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد؟...
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟...
يا که زير ضربت شلاق له ميگشت؟...
يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس آزادگان رادر قفس مي کرد؟...
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:
يک با يک برابر نيست