.jpg)
نام: | |
ايميل: | |
آمده ام تا با تو از دلتنگي هاي دلِ تنگم بگويم ، هر چند که تو خود تک تک نا گفته هاي دلم را از روشني سبز چشمانم ميخواني !
اي خيال انگيز ترين وعده ي خدا ! ميداني چند وقت است سراغي از ما نگرفته اي ؟ ميداني چند وقت است که ما را ميهمان جمعه هاي دلگيرت نکرده اي ؟ ميداني چند وقت است که مادر هر صبح ، دعاي عهد را با ماهيان قرمز دلش زمزمه ميکند ؟ ميداني چند وقت است که پدر غم غربت چشمانش را زير باران غيبتت ميشويد ؟ . . .
ميداني . . . ميدانم . . .
اي پاک تر از نسيم و صادق تر از صبح ! ديروز روزهاي غيبتت را ميشمردم ... روزهاي بي تو بودن ... روزهاي دلتنگي ... روزهاي تنهايي ...
به نظرت هنوز موعد آن نرسيده که بال غيبت بر زمين بگذاري و بال فرج بگشايي ؟؟؟
بيا که بي تو زمين کشتزار ظلم شده است و آسمان وامدار بغض هاي فرو خورده ...
بيا که بي تو همه ي آشنايان غريبه اي بيش نيستند ...
بيا که بي تو من ماندن را نيز از ياد برده ام ! بي تو مرا با هيچ کس کاري نيست ! بي تو تمام روزهايم ديروزند ! بي تو کسي ناز چشمان سبزم را خريدار نيست ! بي تو تمام دخترکان ديارم غمي مبهم در سينه دارند ! بي تو ...
اي نور دل و ديده و جانم چوني ؟ وي آرزوي هر دو جهانم چوني ؟
من بي لب لعل تو چنانم که مپرس تو بي رُخ زرد من ندانم چوني ؟
اي پرورده ي دامن نرگس ! ميدانم که گريه هايم را ميشناسي ... ميدانم که ندبه هايم را ، هر چند انگشت شمار ، ميشنوي ... ميدانم که غنچه هاي آرزوي باغ خيالم را جز تو اميدي نيست ... ميدانم که روزي مرواريد چشمانم غم هجر تو را با شادي وصل جشن خواهند گرفت ! چه مبارک روزي ...
مهربانا ! غبار راه انتظار بر سر و رويم ريخته و با اشک در آميخته است . از آن خاک و اين آب ، گِلي ساخته ام و کلبه اي و پنجره اي ... من و غبار و اشک و کلبه و پنجره همه يک آرزو در دل داريم .
اي باغ آرزوهاي من ! بيا تا غبار اشک هاي حسرتم را در درياي زلال ظهورت بشويم . بدون تو ديگر هر صبح ، به نرگس هاي باغچه سلام نميکنم و هيچ ياسي را خيره نميشوم ... من تمام شده ام ... بيا !
اماما خواهشم را اجابت نيست ؟! گريه تا کدامين سحر ؟! من تمام شده ام ... بيا !
بس جمعه که در فصل تو افسرد
بس خنده ي آيينه که پژمرد
پروانه چه بسيار که در پاي تو ، اي شمع
خنديد و ندانست که اقبال سحر مُرد